ترجمه ی غزل هفدهم
ترجمه ی ادراکی غزل 17ا زغزلیات شمس
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آمد ندا از آسمان جان را که باز آ الصلا
جان گفت :"ای نادی ِخوش اهلا و سهلا مرحبا (1)
سمعا و طاعه ای ندا هردم دوصد جانت فدا
یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی "(2)
ای نادره مهمان ما بردی قرارازجان ما
آخر کجا می خوانیم گفتا :"برون از جان و جا "(3)
از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران
برچرخ بنهم نردبان تا جان بر آید بر علا*
تو جان ِجان افزاستی ،آخر زشهرماستی
دل برغریبی می نهی ،ای کی بود شرط وفا ؟(4)
آواره گی نوشت شده ،خانه فراموشت شده
آن گنده پیر کابلی صدسحر کردت از دغا (5)
این قافله برقافله پویان سوی آن مرحله
چون برنمیگردد سرت ؟!چون دل نمی جوشد ترا (6)
بانگ شتربان و جرس می نشنود از پیش و پس
ای بس رفیق و هم نفس آنجا نشسته گوش ما(7)
خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بیهوش ما
نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا (8)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این غزل ندایی است که مولانااز منبع الهام خویش دریافت کرده و سئوال و جوابها به چرا هایی که مطرح گشته است
1.جان مخاطب ِمنبع الهام است که ترا میخوانم دوباره سوی من آی (گویی مدتی غفلت کرده است )که جان و روح مولانه پاسخ میدهد خوش آمدی سلام
2.به روی چشمم(گوش به فرمانم و اطاعت میکنم چون تورا باور دارم )اگر یک بار دیگر مرا بخوانی تا جایگاه و مرتبه ی امیر المومنین پرواز میکنم (ارتقا مرتبه آگاهی درنتیجه ی الهامات ).هل اتی در غزل 7توضیح داده شده است و راویت دیگری نیز بین اهل حق رواج دارد مبنی براینکه حضرت محمد(ص) در معراج دستی را می بیند با نشانه هایی و بعداز بازگشت آن نشانه هارا دردست حضرت علی(ع) مشاهده میکند
3.ای مهمانی که وجودت کیمیاست مرا به کجا میخوانی؟ -پاسخ :به جایی که از روح و مکان فراتراست (جان باخدایکی شده ومکان ارزش خودرا از دست میدهد )
4.تو روحی هستی که برآگاهی روح من میفزایی زیرا ما هردو ازیک اصل هستیم حالا به دنیای مادی (غریبه )دل میبندی ؟این شرط وفاست .
5.از اصل، آواره شدن خوشآیند توشده و جایگاه واقعی خود را فراموش کرده اسیر حیله
وجادوی پیرزال بدبوی کابلی (کنایه از وابستگی های دنیوی )شدی .
6.ما به قافله ای پوینده که بسوی مرحله ی موعود (وصل حق )می رود پیوستیم چرا سربرنمیگردانی ؟چون دلت در راه حق به جوش و خروش نیفتاده است .
7.جواب مولانا به منبع الهام :فریاد قافله سالارو زنگ کاروان هایی را که ازعقب و جلو در حرکتند گوش ما نمی شنود زیرا سرگرم کسانی هستیم که با ما زیر یک سقف زندگی می کنند (اشاره به خانواده و وابستگی های دنیوی دارد )
8.عده ای در گوشه ای که ما نشستیم هستند (همراهان)همه مست آگاهی و سرخوش از آن
ومن بیهوش هستم و از نظر آگاهی عرفانی کم بضاعت .آنها فریاد میزنند درگوش من که ای گدا سوی خدا بیا .
در توضیح بیت 7و8 میتوان گفت با مراجعه با منابع و مقدمه همین کتاب از مرحوم فروزانفر بین یاران مولوی که شخص مولانا به آنها درجاتی از قرب قائل بود مثل حسام الدین چلبی و فرزندش سلطان ولد برسر پاره ای مسایل خصومت بوده است که اینجا به این امر نمی پردازیم .
*باید بند زمینی بودن را از پای انسانها گشود زیرا انسان در واقع موجودی فرا زمینی است (بدون وابستگی)مسیر پیمایش روح را تا عرش هموار خواهم کرد