ترجمه ی غزل سوم
ترجمه ی ادراکی غزل 3از غزلیات شمس
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیر ها
زان سو ی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم ،زین سو خلاف و بیش و کم
زان سوی او چندان نعم ،زین سوی تو چندین خطا (1)
زین سوی تو چندین حسد ،چندین خیال و ظن بد
زان سوی او چندان کشش،چندان چشش چندان خطا (2)
چندین چشش از بهر چه ؟تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه ؟تا دررسی در اولیا (3)
از بد پشیمان می شوی ،الله گویان می شوی
آن دم تورا او می کشد تا وارهاند مر تورا
از جرم ترسان می شوی ،از چاره پرسان می شوی
ان لحظه ترساننده را باخود نمی بینی چرا ؟
گرچشم تو بربست او چون مهره ای !دردست او
گاهت بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا (4)
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زرّ و زن
گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب ها (5)
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کزگنبد هفت آسمان در گوش او آید صدا (6)
بانگ شعیب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش
چون شد زحد ،از آسمان آمد سحرگاهش ندا
"گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت خامش ،رها کن این دعا "(7)
گفتا:"نه این خواهم نه آن ،دیدار حق خواهم عیان
گرهفت بحر آتش شود من در روم بهر لقا(8)
گر رانده ی آن منظرم ،بسته ست ازو چشم ترم
من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا(9)
جنت مرا بی روی او هم دوزخست و هم عدو
من سوختم زین رنگ و بو کوفرانوار بقا"(10)
گفتند :"باری کم گری تاکم نگرددمبصری
که چشم ناینا شود چون بگذرد از حد بکا "(11)
گفت :"ار دوچشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت
هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی(12)
ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن
تا کور گرددآن بصر کونیست لایق دوست را"(13)
اندرجهان هر آدمی باشد فدای یار خود
یاریکی انبان خون، یاریکی شمس ضیا (14)
چون هرکسی در خورد خود یاری گزید از نیک و بد
مارا دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا(15)
روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی
پس بایزیدش گفت :"چه پیشه گزیدی ای دغا "
گفتا که من :"خربنده ام "پس بایزیدش گفت :"رو "
یارب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطلع غزل در باره ی این است که چگونه گناهانت را توجیه خواهی کرد در مقابل خدایی که اسوه ی وفاست و تو که سراپا بی وفایی هستی .
1.از سوی خداوند بخشش و از تو گناه و افراط و تفریط .از جانب او اجابت کردن (به تعبیر دیگر نعمت های فراوان )و از سوی تو خطا
2. این بیت در ابیات زیرین بیت معنی شده است .
3. چشش برای این است که از تند خویی نجات یابی و کشش برای اینکه به مرتبه مقربین درگاه برسی
4.زمانیکه چشم تورا ببنددمانند مهره ای هستی در دستانش .میتواند تورا زیرو رو کند (در تو تغییر ایجاد کند بپاشد و از نو بسازد انقلاب روحی مد نظر است )یا با هوا های نفسانی بازی دهد . بیت بعد ی در توضیح همین بیت است .
5. یا تورا سوی ما میکشد که دلمان با او خوش است و گاهی با ناخوش احوالان دمساز میکندکه دور از او هستند معلوم نیست کشتی تو (تو)ازاین گرداب ها به سلامت بگذردیا درهم شکند .
6. شبهارا به دعا و تضرع بگذران تا صدایت از هفت عرش گذشته و به گوش او رسد .
7. وقتی دعا های شعیب پیامبر از حد گذشت سحرگاه ندا آمد دیگر بس است اگر گناهکاری بخشیدمت دعا را بس کن و اگر بهشت میخواهی بفرما .
8.شعیب پاسخ داد: جز دیدار حق چیزی نمی خواهم اگر هفت دریا آتش شود من از آتش ها برای دیدن رخسار یار خواهم گذشت (قدما در روی زمین هفت دریا تصور میکردند )
9. واگر از دیدار حق محروم باشم و چشمان اشکبارم بسته باشد(دیده ی بصیرت نداشته باشم ) بهتراست در آتش باشم تا دربهشت .
10. بهشت بدون دیدار حق برای من دشمن و جهنم است من از این رنگ و بو سوختم که اواست شکوه نور ماندگاری (سوختن همان رسیدن به کمال است درجایی میفرماید :خام بدم ،پخته شدم ،سوختم .سوختن نهایت تکامل انسان در دیدگاه مولوی است .)
11. به شعیب گفتند کم گریه کن تا بینایی ات کم نشود که از گریه ی بسیار چشم نابینا میشود .
12. جواب شعیب :عاقبت اورا خواهم دید در آنروز تمام اجزای من چشم میشود چرا باید غم نابینایی را بخورم .
13. و اگر نبینمش بهتر است کورگردد چشمی که لایق دیدن دوست نیست
14. هرکسی خودرا فدای یارش میکند یکی فدای دل پرخون میشود و دیگری روشنایی ساطع شده از شمس (شمس به شمس تبریزی و خورشید ایهام دارد و مد نظر مولانا روشن بینی بوده ).انبان هم به دومعنی بکار میرود یکی کیسه و دیگری بطن و شکم و به برداشت من دل مورد نظر است که در بطن مستتر است )
15. هرکسی یاری مناسب خود انتخاب میکند حیف است از روی ناچاری یاری را برگزنیم که فانیست و موجب فناست .
دغا :حیله گر. دو بیت پایانی اشاره دارد به عدم وابستگی به مادیات و بندگی رب تعالی (خر در عرفان نماد مادیات است )